۱۳۹۴ تیر ۹, سهشنبه
۱۳۹۴ تیر ۶, شنبه
دانلود ترانه جدید غمگین واحساسی معین بنام " اشتباه بود"
این ترانه بسیار غمگین وزیبا و احساسی جدیدترین کار جناب معین است که امیدوارم دوستداران ملیونی این خواننده نازنین در این روزای گرم از شنیدنش لذت ببرند.
جناب معین همتا نداره...
و در اخر اینکه:
اگه دلتون شکست التماس دعا!
اشتباه بود! معین
جناب معین همتا نداره...
و در اخر اینکه:
اگه دلتون شکست التماس دعا!
اشتباه بود! معین
۱۳۹۴ فروردین ۲۸, جمعه
صحبت های درگوشی روحانی و ابتکار کنار دریا!
تو جاده ی شمالم ...تو جاده شمالم!
روحانی: واقعا عجب سفری ست این سفرهای استانی دم مموتی گرم!
ابتکار: راس میگیا خصوصا سفر به شمال !
روحانی:البته جنوب هم خوب است من اندکی سرمایی هستم الان وقت شمال نبود!
ابتکار : خب هوای جنوب غبارالوده نمیشه فعلا رفت فعلا حالشو ببرین!
روحانی(با پوزخند) :بله میدانم با الطاف خفیه جنابتان وسازمان محیط زیست گوه زده شده به هوای جنوب!
ابتکار:این چه حرفیه جناب دکتر...!
روحانی: عصبی نشوید لطفا جنابعالی در غبار خوزستان نهایت کارتان این بود که عکس سلفی با غبارها بیاندازید !
ابتکار: فقط میتونم بگم برای خودم متاسفم!
روحانی:خیلی خوب ناراحت نشوید حرف باد هواست ما هم که زیاد میزنیم!
ابتکار: تقصیر خودته سفرو زهرمارومون کردی همش ایراد می گیری
روحانی: اخه عجوزه من کمتر از گل بهت میگم تا جوون بودی از دیوار سفارت راس بالا میری حالا پیریت افتادی رو دوش دولت علیل من!
ابتکار: نه اینکه بقیه تون بیس ساله هستین؟ خوبه با سرم و عصا سر کار میرن!
روحانی: ببخش دوشیزه خانم فقط نمیدونم چرا وقتی می بینمت حس می کنم میانگین سن دولت بالاست به تیم المان نکن میانگینشون بیست و چهار سال می باشد ولیکن ...ولش کن!
ابتکار : راستی دکتر از وعده صد روزه چه خبر؟
روحانی: آخ گفتی! خودمانیم ریدمان داشتیم به معنای واقعی ! حضرت فیل هم ازپس مملکت برنمی اید ما بربیاییم!
ابتکار: دکتر چکار کنیم؟
روحانی: باید یک لنگ را فی الجانب المشرقین باید در خراسان گذاشت و لنگ دیگر را در مغربین کردستان و درست رید وسط قافیه!
ابتکار: حالا قافیه کجاست؟
روحانی: خودمم هم سراغش می گردم!
ابتکار: حتما سردیتون کرده نمیدونید چی میگین بیا بریم !
روحانی: آره درسته زود باش الان دلواپسا سر میرسن!
روحانی: واقعا عجب سفری ست این سفرهای استانی دم مموتی گرم!
ابتکار: راس میگیا خصوصا سفر به شمال !
روحانی:البته جنوب هم خوب است من اندکی سرمایی هستم الان وقت شمال نبود!
ابتکار : خب هوای جنوب غبارالوده نمیشه فعلا رفت فعلا حالشو ببرین!
روحانی(با پوزخند) :بله میدانم با الطاف خفیه جنابتان وسازمان محیط زیست گوه زده شده به هوای جنوب!
ابتکار:این چه حرفیه جناب دکتر...!
روحانی: عصبی نشوید لطفا جنابعالی در غبار خوزستان نهایت کارتان این بود که عکس سلفی با غبارها بیاندازید !
ابتکار: فقط میتونم بگم برای خودم متاسفم!
روحانی:خیلی خوب ناراحت نشوید حرف باد هواست ما هم که زیاد میزنیم!
ابتکار: تقصیر خودته سفرو زهرمارومون کردی همش ایراد می گیری
روحانی: اخه عجوزه من کمتر از گل بهت میگم تا جوون بودی از دیوار سفارت راس بالا میری حالا پیریت افتادی رو دوش دولت علیل من!
ابتکار: نه اینکه بقیه تون بیس ساله هستین؟ خوبه با سرم و عصا سر کار میرن!
روحانی: ببخش دوشیزه خانم فقط نمیدونم چرا وقتی می بینمت حس می کنم میانگین سن دولت بالاست به تیم المان نکن میانگینشون بیست و چهار سال می باشد ولیکن ...ولش کن!
ابتکار : راستی دکتر از وعده صد روزه چه خبر؟
روحانی: آخ گفتی! خودمانیم ریدمان داشتیم به معنای واقعی ! حضرت فیل هم ازپس مملکت برنمی اید ما بربیاییم!
ابتکار: دکتر چکار کنیم؟
روحانی: باید یک لنگ را فی الجانب المشرقین باید در خراسان گذاشت و لنگ دیگر را در مغربین کردستان و درست رید وسط قافیه!
ابتکار: حالا قافیه کجاست؟
روحانی: خودمم هم سراغش می گردم!
ابتکار: حتما سردیتون کرده نمیدونید چی میگین بیا بریم !
روحانی: آره درسته زود باش الان دلواپسا سر میرسن!
اندی خواننده لس انجلسی در اردوی تیم ملی کشتی ایران!
در روزهایی که تیم ملی ینگه دنیا تشریف داشت هزار ماشاله مثل کاروانسروا صحنه حضور چهره های معروف هنری ایران در لس انجلس بود که جهت گرفتن عکس سلفی و ...به محضر مبارک کشتی گیران شرفیاب میشدند !
من جمله جناب اندی سراینده همون"آمنه آمنه ماسماسکت بامنه" که از قافله عقب نموند با قدوم مبارک محفل بروبچ رو مزین نمود!
من جمله جناب اندی سراینده همون"آمنه آمنه ماسماسکت بامنه" که از قافله عقب نموند با قدوم مبارک محفل بروبچ رو مزین نمود!
۱۳۹۴ فروردین ۸, شنبه
سایه مرگ بر سر خواهر ،مادر نظام!
مرگ نزدیکای بزرگان نظام از همون اول سال با درگذشت مادر رئیس جمهور آغاز شد و عید رو به کامش تلخ کرد چند روز بعد خواهر نزدیک ایت الله خامنه ای فوت کرد و حالا هم همسر جنتی !
همسر جنتی بالاخره باابراز عجز ازاینکه نمی تونه پا به پای ایشون ادامه بده دارفانی رو وداع گفت تا با لبی پر از شکوه کشتی نوح رو ترک کنه!
سالی که نکوست از بهارش پیداست حالا واقعا این همه مرگ و میر نزدیکان نظام چه حکمتی درش نهفته است!؟
۱۳۹۳ اسفند ۲۰, چهارشنبه
حاجی آقا و ازدیاد نفوس!
دهه شصت بود و مملکت گرفتار حملات صدام بودو همین روی همه چیز تاثیر گذاشته بود حتی کسب وکار حاج آقا مرشد! اون روز هم حاج اقا مثل همیشه پشت دمیز مندرسش نشسته بود وباچرتکه ور میرفت و هرازگاهی هم فحشی نثار عالم وادم می کرد کاملا عیان بود که از روزگار بدجور شاکی ست...
مقداری که گذشت شیخ رضا بایک سلام علیک شیطان کر کن وارد دکان حاجی شد و حاجی هم باکمی دلخوری جوابش را داد انگار از او هم دلخور بود حاجی یک پیت حلبی که رویش مقوایی گذاشته بود رو برای نشستن شیخ اورد شیخ رضا هم ملاحظه پشه هایی که روی مقوا نشسته بودند رو نکرد ومعقد مبارک رو روشون گذاشت!
شیخ بدون هیچ مقدمه ای از زکات وخمس گفت و حاجی که کفری بود باخودش گفت این کفتار باز بوی کباب به مشامش خورده اینطرفا پیداش شده اما کور خونده اینجا خرهم داغ نمی کنن ! بعدش در حالی که چشمهاشو تو کاسه می چرخوند نگاهی حماسی به شیخ کرد وباخودش گفت من باج به این شغالها نمیدم ...
شیخ وقتی فهمید ابی از حاجی گرم نمیشه بحث رو عوض کرد وگفت:
ای داد که سپاه اسلام بی کس ویاور مونده و ازدیاد نفوس لازم است حاجی جان!
حاجی که خوب منظور این حرفهارو میگرفت سعی کرد خودش رو جدی بگیره وخودشو به جهالت زدوگفت:
یعنی چی ؟
شیخ که از خنگی حاجی کلافه شده بود گفت یعنی عیال رو باید به زحمت بندازی!
حاجی که خودش رو ریاکارانه مثل برج زهرمار کرده بود گفت: درست است باید نیرو فراهم کرد.
حاجی فی الفور سمت منزل رفت وحاج خانم رو که داشت جاروب میزد خطاب کرد:
آخه ضعیفه اسلام در خطره و تو داری انگولک بازی می کنی!
حاج خانم گفت وا بلا به دور! انگولک بازی چی بود؟
حاجی که انگار مست ومدهوش شده بود نعره زد: زود باش برو خلوتگاه که محراب با شیطان است!
حاصل این حرب حاجی نه ماه بعد اسحاق کوچولو بود!
القصه سالها گذشت و اقازاده بزرگ شد اما هیچ کاری برایش پیدا نمیشد یه روز حاجی بااسحاق وارد خونه شد درحالیکه دوتا عصبی بودند حاج خانم جلو رفت تا چیزی بگه که حاجی گفت:
ای تف به ذات این مملکت! بعدش پوزخندی زد وگفت: مملکت!؟ مملکت کجابوده سگ تو روحش...
حاج خان گفت چی شده؟
حاجی گفت پسر بزرگ کردم مثل علم حضرت عباس رشید اما دسته بیل هم دستش نمیدن سرگرم بشه!
حاج خانم گفت اخه ازدیاد نفوس زیاده!
حاجی خون تو چشماش دوید وگفت ای سگ تو روحشون! اخه این ملت چه مرگشون بود اینقد زاد و ولد کردن میخواستن چین رو تسخیر کنن!
حاج خانم گفت خوب ماموریت بود نه اینکه خودت نبودی؟
حاجی دراین وقت صدها فحش به درگذشتگانش داد حاج خانم با شیطنت گفت راستی دیگه از او ماموریتها نداری حاجی!
بعداز گفتن این جمله حاج خانم نتوانست از لنگه کفش پرتابی حاجی جان سالم به درببرد و درحالیکه اخ می گفت به حاجی ومملکت توامان فحشهای انچنانی میداد...!
مقداری که گذشت شیخ رضا بایک سلام علیک شیطان کر کن وارد دکان حاجی شد و حاجی هم باکمی دلخوری جوابش را داد انگار از او هم دلخور بود حاجی یک پیت حلبی که رویش مقوایی گذاشته بود رو برای نشستن شیخ اورد شیخ رضا هم ملاحظه پشه هایی که روی مقوا نشسته بودند رو نکرد ومعقد مبارک رو روشون گذاشت!
شیخ بدون هیچ مقدمه ای از زکات وخمس گفت و حاجی که کفری بود باخودش گفت این کفتار باز بوی کباب به مشامش خورده اینطرفا پیداش شده اما کور خونده اینجا خرهم داغ نمی کنن ! بعدش در حالی که چشمهاشو تو کاسه می چرخوند نگاهی حماسی به شیخ کرد وباخودش گفت من باج به این شغالها نمیدم ...
شیخ وقتی فهمید ابی از حاجی گرم نمیشه بحث رو عوض کرد وگفت:
ای داد که سپاه اسلام بی کس ویاور مونده و ازدیاد نفوس لازم است حاجی جان!
حاجی که خوب منظور این حرفهارو میگرفت سعی کرد خودش رو جدی بگیره وخودشو به جهالت زدوگفت:
یعنی چی ؟
شیخ که از خنگی حاجی کلافه شده بود گفت یعنی عیال رو باید به زحمت بندازی!
حاجی که خودش رو ریاکارانه مثل برج زهرمار کرده بود گفت: درست است باید نیرو فراهم کرد.
حاجی فی الفور سمت منزل رفت وحاج خانم رو که داشت جاروب میزد خطاب کرد:
آخه ضعیفه اسلام در خطره و تو داری انگولک بازی می کنی!
حاج خانم گفت وا بلا به دور! انگولک بازی چی بود؟
حاجی که انگار مست ومدهوش شده بود نعره زد: زود باش برو خلوتگاه که محراب با شیطان است!
حاصل این حرب حاجی نه ماه بعد اسحاق کوچولو بود!
القصه سالها گذشت و اقازاده بزرگ شد اما هیچ کاری برایش پیدا نمیشد یه روز حاجی بااسحاق وارد خونه شد درحالیکه دوتا عصبی بودند حاج خانم جلو رفت تا چیزی بگه که حاجی گفت:
ای تف به ذات این مملکت! بعدش پوزخندی زد وگفت: مملکت!؟ مملکت کجابوده سگ تو روحش...
حاج خان گفت چی شده؟
حاجی گفت پسر بزرگ کردم مثل علم حضرت عباس رشید اما دسته بیل هم دستش نمیدن سرگرم بشه!
حاج خانم گفت اخه ازدیاد نفوس زیاده!
حاجی خون تو چشماش دوید وگفت ای سگ تو روحشون! اخه این ملت چه مرگشون بود اینقد زاد و ولد کردن میخواستن چین رو تسخیر کنن!
حاج خانم گفت خوب ماموریت بود نه اینکه خودت نبودی؟
حاجی دراین وقت صدها فحش به درگذشتگانش داد حاج خانم با شیطنت گفت راستی دیگه از او ماموریتها نداری حاجی!
بعداز گفتن این جمله حاج خانم نتوانست از لنگه کفش پرتابی حاجی جان سالم به درببرد و درحالیکه اخ می گفت به حاجی ومملکت توامان فحشهای انچنانی میداد...!
اشتراک در:
پستها (Atom)







