۱۳۹۳ اسفند ۲۰, چهارشنبه

حاجی آقا و ازدیاد نفوس!

دهه شصت بود و مملکت گرفتار حملات صدام بودو همین روی همه چیز تاثیر گذاشته بود حتی کسب وکار حاج آقا مرشد! اون روز هم حاج اقا مثل همیشه پشت دمیز مندرسش نشسته بود وباچرتکه ور میرفت و هرازگاهی هم فحشی نثار عالم وادم می کرد کاملا عیان بود که از روزگار بدجور شاکی ست...
مقداری که گذشت شیخ رضا بایک سلام علیک شیطان کر کن وارد دکان حاجی شد و حاجی هم باکمی دلخوری جوابش را داد انگار از او هم دلخور بود حاجی یک پیت حلبی که رویش مقوایی گذاشته بود رو برای نشستن شیخ اورد شیخ رضا هم ملاحظه پشه هایی که روی مقوا نشسته بودند رو نکرد ومعقد مبارک رو روشون گذاشت!
شیخ بدون هیچ مقدمه ای از زکات وخمس گفت و حاجی که کفری بود باخودش گفت این کفتار باز بوی کباب به مشامش خورده اینطرفا پیداش شده اما کور خونده اینجا خرهم داغ نمی کنن ! بعدش در حالی که چشمهاشو تو کاسه می چرخوند نگاهی حماسی به شیخ کرد وباخودش گفت من باج به این شغالها نمیدم ...
شیخ وقتی فهمید ابی از حاجی گرم نمیشه بحث رو عوض کرد وگفت:
ای داد که سپاه اسلام بی کس ویاور مونده و ازدیاد نفوس لازم است حاجی جان!
حاجی که خوب منظور این حرفهارو میگرفت سعی کرد خودش رو جدی بگیره وخودشو به جهالت زدوگفت:
یعنی چی ؟
شیخ که از خنگی حاجی کلافه شده بود گفت یعنی عیال رو باید به زحمت بندازی!
حاجی که خودش رو ریاکارانه مثل برج زهرمار کرده بود گفت: درست است باید نیرو فراهم کرد.
حاجی فی الفور سمت منزل رفت وحاج خانم رو که داشت جاروب میزد خطاب کرد:
آخه ضعیفه اسلام در خطره و تو داری انگولک بازی می کنی!
حاج خانم گفت وا بلا به دور! انگولک بازی چی بود؟
حاجی که انگار مست ومدهوش شده بود نعره زد: زود باش برو خلوتگاه که محراب با شیطان است!
حاصل این حرب حاجی نه ماه بعد اسحاق کوچولو بود! 
القصه سالها گذشت و اقازاده بزرگ شد اما هیچ کاری برایش پیدا نمیشد یه روز حاجی بااسحاق وارد خونه شد درحالیکه دوتا عصبی بودند حاج خانم جلو رفت تا چیزی بگه که حاجی گفت:
ای تف به ذات این مملکت! بعدش پوزخندی زد وگفت: مملکت!؟ مملکت کجابوده سگ تو روحش...
حاج خان گفت چی شده؟
حاجی گفت پسر بزرگ کردم مثل علم حضرت عباس رشید اما دسته بیل هم دستش نمیدن سرگرم بشه!
حاج خانم گفت اخه ازدیاد نفوس زیاده!
حاجی خون تو چشماش دوید وگفت ای سگ تو روحشون! اخه این ملت چه مرگشون بود اینقد زاد و ولد کردن میخواستن چین رو تسخیر کنن!
حاج خانم گفت خوب ماموریت بود نه اینکه خودت نبودی؟
حاجی دراین وقت صدها فحش به درگذشتگانش داد حاج خانم با شیطنت گفت راستی دیگه از او ماموریتها نداری حاجی!
بعداز گفتن این جمله حاج خانم نتوانست از لنگه کفش پرتابی حاجی جان سالم به درببرد و درحالیکه اخ می گفت به حاجی ومملکت توامان فحشهای انچنانی میداد...!

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر